درباره وبلاگ


دوستان در اینجا سعی شده مطالبی در مورد آموزش های انواع هنرهای دستی و خانگی،آموزش آشپزی،مطالب پزشکی و سلامت،آرایش و زیبائی،مد و لباس،شعر ارائه بشه.امیدوارم براتون مفید باشه و بتونم رضایت خاطرتون رو جلب کنم.کپی برداری از مطالب ممنوعه مگر با ذکر منبع

مدیر وبلاگ : ماریا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
________________ Twitter
هنرهای شاخ نبات
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!

 





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، همسایه، سلام، غریبه، دلتنگی،
لینک های مرتبط :


دلــــــم یکـــــ خیابــــــان می خــــواهد ..

کـــه بشــــود بـــا تــــــ♥ــو قـــدمــ زد ..

جایی کهــ مردمــــش زبـــــان مــا را بلـــد نیستـــــند ..

مـــــن بــــــه زبـــــــــان خــــودمانــــــِی ...

هــــی بگــــــویـــم دوســـتــــتـــــــــ دارمـــــــ :x

و عـابران درگــــِیر این کنجکـــاوی باشــــند ..

مـــن چــــه می گــویم که تـــ♥ــو اینــطور میخـــــــندی ...



نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، خیابان، دلتنگی،
لینک های مرتبط :


دلــــــم یکـــــ خیابــــــان می خــــواهد ..

کـــه بشــــود بـــا تــــــ♥ــو قـــدمــ زد ..

جایی کهــ مردمــــش زبـــــان مــا را بلـــد نیستـــــند ..

مـــــن بــــــه زبـــــــــان خــــودمانــــــِی ...

هــــی بگــــــویـــم دوســـتــــتـــــــــ دارمـــــــ :x

و عـابران درگــــِیر این کنجکـــاوی باشــــند ..

مـــن چــــه می گــویم که تـــ♥ــو اینــطور میخـــــــندی ...



نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، خیابان، دلتنگی،
لینک های مرتبط :


ای علی موسی الرضا! ای پاکمرد یثربی، در توس خوابیده! من تو را بیدار می دانم.
زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب از فروغ و فرّ و شور زندگی سرشار می دانم
گر چه پندارند: دیری هست، همچون قطره ها در خاک
رفته ای در ژرفنای خواب
لیکن ای پاکیزه باران بهشت! ای روح! ای روشنای آب! من تو را بیدار ابری پاک و رحمت بار می دانم
ای (چو بختم) خفته در آن تنگنای زادگاهم توس
من تو را بیدارتر از روح و راح صبح، با آن طرّه زرتار می دانم
من تو را بی هیچ تردیدی
زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است، در هر کهکشانی، دور یا نزدیک،
خواه پیدا، خواه پوشیده، ، در نهان تر پرده اسرار می دانم
با هزاری و دوصد، بل بیشتر، عمرت،
ای جوانی و جوان جاودان، ای پور پاینده، مهربان خورشید تابنده
این غمین همشهری پیرت، این غریب ملک ری، دور از تو دلگیرت،
با تو دارد حاجتی، دردی که بی شک از تو پنهان نیست،
وز تو جوید راه و درمانی.
جاودان جان جهان، خورشید عالم تاب!
این غمین همشهری پیر غریبت را،
دلش تاریک تر از خاک، یا علی موسی الرضا! دریاب.
چون پدرت، این خسته دل زندانیِ دردی روان کش را،
یا علی موسی الرضا! دریاب، درمان بخش.
یا علی موسی الرضا! دریاب.



نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر مذهبی، ادبیات، امام رضا، مهدی اخوان ثالث،
لینک های مرتبط :


مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

 

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

 

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

 

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

 

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

سیمین بهبهانی





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : اشعار عاشقانه، سیمین بهبهانی،
لینک های مرتبط :


1393/10/1 :: نویسنده : ساعی

دیرست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان...

 

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی ست

اما، در این زمانه که در مانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

 

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزاردختر همسال تو، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تارو پود هر خط و خالش: هزار رنج

درآب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

 

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی ست.

 

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند:

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

 

زودست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من!

هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، گالیا، هوشنگ ابتهاج،
لینک های مرتبط :


زمین برفی و فصل زمستان

هوای ابری و درگیر باران

نمای مردۀ بی روح و بی جان

درختان، شاخه های لخت و عریان

شبیه دسته ای روح پریشان -

سفید ِ قله های ِ کوهساران

فضای خلوت ِ کوچه – خیابان

عبوری با قدمهای شتابان





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، زمستان، زمین برفی،
لینک های مرتبط :


1393/10/1 :: نویسنده : ساعی

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!


مهدی اخوان ثالث





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر عاشقانه، مهدی اخوان ثالث، دیدار، شب،
لینک های مرتبط :


سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
                              سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد، پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است.

وگر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.

نفس كز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریك؛
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت!
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟

ـ« مسیحای جوانمرد من!
                         ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم، من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم
بیا، بگشای در، بگشای! دلتنگم
حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت، پشت در
                                  چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.

چه می‌گویی كه بیگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فریبت می‌دهد،
              بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است،
              این یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توی مرگ‌اندود پنهان است!
حریفا! رو چراغ باده را بفروز،
              شب با روز یكسان است

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسكلت‌های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....


مهدی اخوان ثالث






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر، زمستان، مهدی اخوان ثالث،
لینک های مرتبط :


1393/10/1 :: نویسنده : ساعی

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic