درباره وبلاگ


دوستان در اینجا سعی شده مطالبی در مورد آموزش های انواع هنرهای دستی و خانگی،آموزش آشپزی،مطالب پزشکی و سلامت،آرایش و زیبائی،مد و لباس،شعر ارائه بشه.امیدوارم براتون مفید باشه و بتونم رضایت خاطرتون رو جلب کنم.کپی برداری از مطالب ممنوعه مگر با ذکر منبع

مدیر وبلاگ : ماریا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
________________ Twitter
هنرهای شاخ نبات
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
من حسینم
پناهی‌ام
من حسینم، پناهی‌ام
خودمو می‌بینم
خودمو می‌شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهاییاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو، عشقامونو، دردامونو ، تنهاییامونو
ها؟!

:::

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک، خون‎بهای عمر رفته من است
میراث من !
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک‎جا سند زده‎ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون !
کتیبه‎خوان قبایل دور
این، این سرگذشت کودکی است
که به‎سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است
هرشب گرسنه می‎خوابید
چند و چرا نمی‎شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می‎گریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار می‎خواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با هم‎کلاسی‎ها
دودوتا چارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می‎گذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرق‎های کهنه
آری دلم
گلم
این اشک‎ها خون‎بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشک‎ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره‎ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی، سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می‎رفتم و می‎رفتم و می‎رفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه‎ای به صفحه‎ای
از چهره‎ای به چهره‎ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم می‎کردند
سند زده‎ام یک‎جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می‎ترکاند یکی یکی حفره‎های ریه‎هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی‎مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی‎مقصد
کفایت می‎کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود، نبود ؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه‎ای
که آویشن را می‎سرود
مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی‎شد !
و تیر باران نمی‎شد لورکا
در گرانادا
در شب‎های سبز کاج‎ها و مهتاب
آری یکی یکی مُردم به بیداری
از صفحه‎ای به صفحه‎ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه‎ای که آویشن را می‎سرود
پس رسوب کردم با جیب‎های پر از سنگ
به ته رودخانه «اوُوز» همراه با ویرجینیا وُولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی‎مقصد
حرمت نگه‎دار دلم گلم
دلم
اشک‎هایی را که خون‎بهای عمر رفته‎ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده‎ام ! 
همین
نه، نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی‎شوم هرگز
زیرا به نمی‎دانم‎های خود ایمان دارم
انسان و بی‎تضاد ؟!
خمره‎های منقوش در حجره‎های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه‎ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می‎کنند !
پس ادامه می‎دهم
سرگذشت مردی را که هیچ‎کس نبود
با این همه
تو گویی اگر نمی‎بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است ..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل‎های جادو
مربع‎های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده‎ام
دیوانگی‎های دیگران را دیوانه شده‎ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال‎وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه‎ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک‎جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشک‎ها خون‎بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ‎کس نبود
و همیشه گریه می‎کرد
بی مجال اندیشه به بغض‎های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می‎کند
با سلام
و عطر آویشن ..
                                                                       حسین پناهی




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : اشعار حسین پناهی، حسین پناهی، شعر، ادبیات، به نمی دانم هایم ایمان دارم،
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات